سفارش تبلیغ
صبا ویژن

22

                                                یااباصالح المهدی "عج " ادرکنی

ای پنجره ی احساس ،در کوچه ی تنهایی

آرام نمی گیرد ،هان این دل دریایی

در حسرت یاد تو، تا مرغ سحر بی خواب

از عطر تو جان گیرد، این ساقه ی مینایی

نیلوفر یاد تو ،پیچیده بر این احساس

بی یاد تو می میرد، هر صبح شکیبایی

در پیچش زلف تو ،رازیست پر از شبنم

باران زده بر این دل، از شدت زیبایی

با دیده ی تر دیدم، یک شاخه تبسم را

یک سینه پر از حسرت ،یک نقش چلیپایی

در ظلمت شب پیچید، طوفان نگاهی سرخ

کز شمع رخش تابید، یک مرد اهورایی

در نرگس چشمانش، آیینه دلتنگی

بنوشته به خطی خوش، ای کاش که باز آیی!

http://mohebingolnarges.blogfa.com


تا کی

تا کی برای دیدن رویت دعا کنم؟

تا کی دو دست خویش به سوی خدا کنم؟


در پیشگاه قدس تو از خاک کمترم

بگذار خاک پای تو را توتیا کنم


امّید زندگانی من ، مهدی عزیز!

من آمدم به درگه تو التجا کنم


با این زبان الکن و این طبع نارسا

هر جا روم برای ظهورت دعا کنم


جبریل مفتخر به گدایی کوی توست

لایق نیَم گدای تو خود را صدا کنم


با نامه ای سیاه به درگاهت آمدم

شاید تو را ز آمدن خود رضا کنم
 
 

شاید این جمعه بیاید، شاید

مرحوم محمدرضا آغاسی 

خبر آمد خبری در راه است      سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 

 

شاید این جمعه بیاید، شاید       پرده از چهره گشاید، شاید

 

 

دست افشان، پای کوبان میروم    بر در سلطان خوبان میروم

 

 

میروم بار دگر مستم کند     بی پر و بی پا و بی دستم کند

 

 

میروم کز خویشتن بیرون شوم   پردهی لیلا رخی مجنون شوم

 

 

هر که نشناسد امام خویش را   بر که بسپارد زمام خویش را

 

درمصرع دوم زمام کنایه از اختیار است ولی استاد زمان خوانده اند

با همهی لحن خوش آواییام       در به در کوچه تنهاییام

 

 

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر    نغمهی تو از همه پر شورتر

 

 

کاش که این فاصله را کم کنی     محنت این قافله را کم کنی

 

 

کاش که همسایهی ما میشدی   مایهی آسایهی ما میشدی

 

 

هر که به دیدار تو نایل شود       یک شبه حلاّل مسائل شود

 

 

دوش مرا حال خوشی دست داد     سینه مارا عطشی دست داد

 

 

نام تو بردم لبم آتش گرفت    شعله به دامان سیاوش گرفت

 

 

نام تو آرامهی جان من است      نامهی تو خط امان من است

 

 

ای نگهت خاستگه آفتاب          بر من ظلمتزده یک شب بتاب

 

 

پرده برانداز ز چشم تَرم             تا بتوانم به رخت بنگرم

 

 

ای نفست یار و مدد کار ما          کـی و کجا وعدهی دیدار ما

 

 

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد 

 به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

 

 

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم 

 تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم

 

 

کدام گوشه مشعر، کدام کنج منا

  ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم

 

 

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

 

 

ببوسم خاک پاک جمکران را           تـجلیخـانه پیغمبران را

 

http://s3.picofile.com/file/7383568816/aqasi_md14.wma.html


شعرحجاب

خواهرم گو که چرا رنگ برنگ آمده ای؟

مگر از عفت و آزرم به تنگ آمده ای؟

 

چه بدی دیدی از آیات خداوند رحیم

 که تو با مذهب اسلام به جنگ آمده ای؟

 

این گناه علنی از تو مسلمان زشت است

تو خوش از اینکه به انظار ، قشنگ آمده ای؟

 

عصمت و دین جوانان همه بر باد دهی

ای که بی چادر و با مانتو تنگ آمده ای

خواهرم گو که چرا رنگ برنگ آمده ای؟

مگر از عفت و آزرم به تنگ آمده ای؟

 

چه بدی دیدی از آیات خداوند رحیم

 که تو با مذهب اسلام به جنگ آمده ای؟

 

این گناه علنی از تو مسلمان زشت است

تو خوش از اینکه به انظار ، قشنگ آمده ای؟

 

عصمت و دین جوانان همه بر باد دهی

ای که بی چادر و با مانتو تنگ آمده ای

 

به کجا می روی از خیمه ی زهرا ، برگرد

که به راه گنه و فتنه و ننگ آمده ای

 

دل به دریای هوسها زده ای،غافل از این

طعمه ای هستی و در کام نهنگ آمده ای

 

تو چنان صیدی و صیاد هوس در پی توست

از چه در معرکه ی تیر و خدنگ آمده ای؟

 

صید صیاد شود ، کبک خرامنده ی مست

از چه در دام خطر مست و ملنگ آمده ای؟

 

چون که بودست حجابت،سپر تیر نگاه

پس چرا بی سپر ای غافل منگ آمده ای؟

 

بود تقوای تو زین مَهلَکه ها،پای گریز

از خطر چون بگریزی تو که لنگ آمده ای ؟

 

تو گلی هستی و گلچین هوس کرده کمین

شیشه ای هستی و در معرض سنگ آمده ای

 

 برد گستاخی شهوت همه شیرینی عشق

نوش بودی تو چرا زهر و شرنگ آمده ای؟

 

رهبرت عشق و وفا بود و کنون نفس و هواست

در خطر گاه ، چه بی فکر و درنگ آمده ای

 

جای غفلت نبود، خواهر من قدر بدان

که در این دار فنا ، گوش به زنگ آمده ای

http://b-a-shabestar.blogfa.com/post-39.aspx

 

 


بر در دوست

بر در دوست به امید پناه آمده  ‎ایم       

       همره خیل غم و حسرت و آه آمده  ‎ایم

 

چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان

      لاجرم سوى رضا بهر پناه آمده  ‎ایم

 

از بیابان خطرخیز دیار ظلمات            

        تا به سرچشمه نور این همه راه آمده  ‎ایم

 

بهر دیدار چو بودیم تهى از حسنات     

       بر درش توبه کنان غرق گناه آمده  ‎ایم

 

چون نبودیم در این لشکر زوّار «امیر»  

        لاجرم جزء سیاهىّ سپاه آمده  ‎ایم

 

ما نداریم به جز «کوى رضا» بارگهى       

    به سر کوى تو با عشق و رضا آمده  ‎ایم

 

دست ما گیر و به مقصد برسان اى مولا!  

   لنگ لنگان به تعب نیمه راه آمده  ‎ایم!

 

تو در این مصر عزیزى و گدایانى چند    

      به تمنا به در خانه شاه آمده  ‎ایم

 

هر طرف کوس «فنا» مى  ‎زند آهنگ رحیل   

 ما به درگاه رضا بهر «بقا» آمده  ‎ایم

 

«ناصرم» خادم درگاه توأم اى محبوب    

      بینوائیم پى برگ و نوا آمدهایم

 

"شعر از آیة الله العظمی مکارم شیرازی

 

http://starnight1364.blogfa.com