سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دل ودلدار

 دل ودلدار

دلم بربام دنیاپرکشیده

بسوی آسمانهاسرکشیده

ندیده آنچه بایددیده بینه

زهجرخسروخوبان غمینه

بسان مثنوی ازهم گسسته

بپیچیده بسان زلف بسته

ازآن زلف پریشان گشته مهجور

وزآن روی نکویش بس شده دور

بتابیده بسان ابروی یار

بگردیده بسی برگرددلدار

چه دلداری که برترگشته ازدل

شب یلدای وصلش پرزمشکل

بسان تیرثاقب گشته درشب

دل محزون ماراکرده درتب

دلی چون مجمرمجنون پراز راز

فراق روی دلدارست آواز

دل من مثل آن جام شراب است

که از دست الست افتادوبشکست

دل غمگین من گردیده حیران

نمی دانم چراگردیده ویران

به غیرازتو؛ به هیچ کس دل نبسته

غبارغم براین دلهانشسته

بیاودست گیر ودل رهاکن

بزن آتش وجودم رافناکن

من ازاین زندگانی سیرگشتم

ببین آخردرآن زنجیرگشتم

یقین دانم که دست دل بگیری

یقینا" برضعیفان دستگیری

به پایت هرچه دارم می فشانم

درخت یادگاری می نشانم

بیاتااین دل ازغم گرددآزاد

جهان باآن قدومت گرددآباد

زمین کوچک گردوی خاکی

بگردان وبریزش آب پاکی

درخت دوستی بنشان دراین دل

دراین هجرودراین آتش مکن ول

دل تنگ مرا ازغم رهاکن

منوّرکن اسیراولیاکن

دلم کوچک ولی ازعشق سرشار

گرفتار رخت گردان گرفتار

به مینوی لبت مینا نشسته

به سینای غمت موسی نشسته

به چارم آسمان عیسی نشسته

برای دیدنت برپا نشسته

امین وحی ومإمورخداوند

زده بادست تو هفتادپیوند

ملائک منتظربهرقیامت

دعای خیرماباشدسلامت


آقاجون

آقاجون عیدی بده عیدی ترک شهوات

آقاجون عیدی بده عیدی ترک ظلمات

آقاجون دل مرا به عشق خود صفا بده

آقاجون سلسله ی عشق مرا جلا بده

آقاجون راه مرا ز راه دل سوا مکن

آقاجون دست مرا ز دامنت جدا مکن

آقاجون هرجا بری خیال من با تو میاد

آقاجون دست من و دامن تو جدا مباد

آقاجون شعله مزن بر این دلم

آقاجون خوب می دونی تو مشکلم

آقاجون فراق تو سخته برام

آقاجون وصال تو درد و دوام

آقاجون ماه عزیزی اومده

آقاجون صبر منم سر اومده

آقاجون هر چی میگم به دل نگیر

آقاجون به زلف تو دلم اسیر

آقاجون دست به دلم این قدر نزن

آقاجون دوستت دارم بگو سخن

*************

 معرفی کتاب

 مکیال المکارم در معرفت و ولایت امام قائم

 علیه السّلام

 مؤلف : سید محمدتقی موسوی اصفهانی

 مترجم : سید مهدی حائری قزوینی

 


دست لطفت برسرم

دست لطفت برسرم ، معراج هفتصد آسمان

 

نورباران الستی مهدیا برجانمان

 

میم نامت بوسه گاه کلک مردان خدا

 

غرق گشتن دروجودت توشه ی انبانمان

 

منتظردرراه اسبت درنشستن تا ابد

 

کمترین ناز وجودت را خریدن علقه ی ایمانمان

 

چشم بستن بر تمام درد و درمان فراق

 

گوش جان دادن به پیغام سروشت هرزمان

 

سرکشیدن ساغرهفتاد ساله درد و رنج

 

تیرآه ازدل کشیدن در فراقت ، خنجرپنهانمان

 

وصف خال دلربایت لحظه های انتظار

 

دل به غیر تو نبستن شیوه ی مردانمان

 

مهدیا جانم فدایت ، چشمها درانتظارت

 

شوق دیدار ولقایت را نمودن کارمان

=====

معرفی دوکتاب

 

 حماسه ی تاریخی  مشهد اردهال

 

 مجید زجاجی کاشانی

 

**********

چهارده گفتار پیرامون

 

 ارتباط معنوی با حضرت مهدی عج

 

 حجت الاسلام حسین گنجی

 


درد و درمان

زدست درد و درمان هردو حرمان/چوآیداین یکی آن دیگر آسان

اگربیندتو را آن باب طاهر/شودازهرچه درمان است پشیمان

سرودن شعرودرمان راندیدن/نگیرداین دل پر درد سامان

وصال روی تو درمان درد است/کجا داندطبیب دست به دامان

خرامان می روی از کوی خلـّان/بسان رفتن آن شاه خوبان

طبیب روح بخش و جان فزایی/جهان و زندگی بی توست افغان

دراین ظلمت سرای شوربختی/نمودی راه تاریکم نمایان

غریب وبی کس وتنهاست این دل/بیا دردم دوا کن؛دردهجران

دلم را با وصالت کن منوّر/الهی دشمنت باشد هراسان

صفای باطنم را ازتوخواهم/به روز رستخیز دستم به دامان

به انگورغریبی هم نظرکن/که باشدشعر پرشورم زدهقان


آشفته بازار

آشفته بازار

وجودم نخ نما گشته به مقراض فراموشی

زبس از یاد بردی تو ، مرا در دام بیهوشی

فلک افسونگری بنمود و مکرو حیله هایی کرد

امان از دست این مردم ، امان از حرف درگوشی

برفتی تو و تنها شد دل زار و نزار من

خیال و فکر من این بود که در وصلم بسی کوشی

چو در انظار این مردم تو با سیلی بنوازی

بسی آب و روان گشته ز چشمانم به مدهوشی

 شفای درد و درمانی ، قرار دل ، تو سامانی

رهاکردی و رفتی تو مرا در خواب خرگوشی

دراین زندان اسکندر ، من وصدها پریشانی

تویی آرامش دلها ، چرا عیبم نمی پوشی

اسیر بو ی موی تو ، دل آشفته بازارم

تویی سرو خرامانم ، چرا ازمن نظر پوشی

غزل گفتی و دُ رّ سفتی دراین هنگام مشتاقی

مدال افتخارمن همین رسم سیه پوشی

نمک پاشان زخمم شد همان چشمان پرشورت

تحمّل کرده ام امّا تو می پاشی و می پوشی

اگر چه شعر من چندان نباشد در خور رویت

ز الطاف خفیّ خود مرا لاجرعه می نوشی